احمد بن محمد ميبدى
439
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
پاك وى رسيدى ، به آشيان صورت باز شتافتى ، و آن خواب كه ديدى پيدا آمدى ، و در آن روزگار از روح لطيف وحى مدد همىگرفتى تا جسم او در صفا و بهاء مانند روح گشت ، آنگاه پس از شش ماه ، پيغام و امر الهى به او ظاهر شد و از صحبت مردم به دور شد ، و خلوت جست و از خلق عزلت گزيد ، بعد از كمال مدّت شش ماه ، جبرئيل كه مكاشف روح وى بود مشاهد حسّ او شد و به چشم سر بديد ، پس به غار حرا باز شد و از خانه و سراى دور شده و از خويش و پيوند يكسره كناره گرفت ، گاهى در هواى بسط جولان كردى و گاهى در عالم قبض ميدان كردى ، هفتهاى بر او بگذشت كه از آدميان كسى او را نديد و از او سخنى نشنيد ، مردم باهم درباره او به گفتوگو افتادند ! يكى مىگفت عاشق است و درمان او وصال است ، يكى مىگفت درويش است و درمان او مال است ، ديگرى مىگفت يتيم است و درمانده و سامان او بخت و اقبال است ! خويشان همه اندوهگين شدند كه محمّد را چه روى داده ؟ كه اينچنين حسرتزده شده و به زبان حال مىگويد : اندوه اين جهان ، به سر آيد جز آن من * معروف شد به گيتى همه نام و نشان من ! ابو طالب كه بر وى مهربان و دلبسته بود گفت : اى چشم و چراغ من ، اى ميوهء دل من ، تو را چه غم است ؟ و رخسارت چرا زرد و باطنت چرا پردرد است ؟ حضرت بگريست و گفت : آن درد كه مراست زبان از بيان آن ناتوان و من درمان آن ندانم و دردى است كه درمان آن با آنكسى است كه درد داده ! من صبر و شكيبائى پيشه كنم تا او خود شفا دهد . و به زبان افتقار اين ترنّم همىكرد : هم تو مگر سامان كنى * را هم به خود آسان كنى زان مرهم احسان خود * وين درد را درمان كنى چون مدت انتظار به سر آمد و درخت اميد به بر رسيد و شب هجر به پايان رسيد و نسيم صبح وصال بردميد و خورشيد نبوّت در فلك سعادت تابيد ، آن مهتر عالم در آن غار بناليد و در حق بزاريد كه : اى راهنماى سرگشتگان ، اى فريادرس بيچارگان ، بنده را شكيبائى بيش از اين نمانده و با او جز تن درويش و دل ريش نمانده ، آنگاه از غار بيرون شد ، و به هر سنگ و درختى رسيد ، از آنها سلام شنيد و چون به خانه رسيد خديجه را گفت ندانم مرا چه بوده است ترسم كه شوريده شوم ! از آن پس همه روز در سوز و همه شب در اندوه بود ، ديگر روز تاب نياورد و به غار شتافت ! و به عادت خويش بناى زارى نهاد . خداوند جبرئيل را كه پيك حضرت و بريد رحمت است بسوى او فرستاد و فرمود : اى جبرئيل چون به دوست ما روى ، يكباره صورت خود را بر آن دوست جلوه مكن كه او در نقطهء جمع مستغرق مشاهدهء ما است و طاقت تفرقت اغيار ندارد ! تا خوى كند و آرام گيرد و بهتدريج ، سينهء او قابل وحى گردد . چون جبرئيل را در آن صورت ديد تفرقت به او راه يافت و سخت باشد كه كسى از جمع به تفرقت افتد ، ديگربار جبرئيل خود را به دو نمود و بر او سلام كرد و در نقاب شد ! محمّد قصد حجرهء خديجه كرد ، آنچه ديده و شنيده بود باز گفت ، خديجه او را در آغوش گرفت و نوازش كرد . جبرئيل باز بر او نمايان شد و سلام كرد و بر خديجه ظاهر گشت ، آنگاه خديجه برخاست و گفت : آنچه جستم يافتم ، غم به سر آمد و درخت اميد به برآمد ، هماى عزم به پر آمد . اكنون روى از گرد ادبار بشستم و آنچه خواستم يافتم !